خیزشهای اروپا و پایان مشروعیت لیبرالدموکراسی غربی
خیزشهای اخیر اروپا، نه یک اتفاق خبری زودگذر، که انعکاس خشم انباشته توده مردم در برابر حکمرانی ناکارآمد است.
به گزارش روابط عمومی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، حجتالاسلام و المسلمین محمدمهدی ایمانی پور، رئیس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در یادداشتی نوشت: خیزشهای اخیر اروپا، نه یک اتفاق خبری زودگذر، که انعکاس خشم انباشته توده مردم در برابر یک مدل حکمرانی بیعدالت و ناکارآمد است. هر تحلیلی که این واقعیت را مقطعی، روبنایی و سطحی بداند، در حقیقت نقاب بر چهرهی حقیقت کشیده است.
متن کامل این یادداشت که در اختیار گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم قرار داده شده به این شرح است:
طی هفتههای اخیر، خیابانهای شش کشور مهم اروپایی صحنهی اعتراضات و اعتصاباتی بوده است که بسیاری از تحلیلگران آنها را نشانهای از یک نارضایتی عمیق و ریشهدار در این قاره ارزیابی میکنند.
اگرچه رسانههای جریان اصلی غرب تلاش میکنند این رویدادها را در حد ناآرامیهای مقطعی، اقتصادی یا ناشی از تصمیمات سیاسیِ زودگذر تنزل دهند، اما واقعیتهای میدانی و جوشش خشم شهروندان، پیامی فراتر از یک اعتراض معمولی را به نمایش میگذارد.
این یادداشت بر آن است تا نگاهی ساختاری به جنس این اعتراضها داشته باشد و نشان دهد که چرا نظم لیبرالدموکراسی غربی، در هر دو طیف محافظهکار و سوسیالدموکرات، به بنبست رسیده است.در این خصوص نکاتی وجود دارد که لازم است مورد توجه قرار گیرد:
نخست اینکه اعتراضهای گستردهای که این روزها در فرانسه، بلژیک و کشورهای دیگر اروپایی شکل گرفته، در رسانههای غربی اغلب بهصورت «توصیفی » و «گذرا» بازتاب داده میشود؛ یعنی هر ناآرامی به یک تصمیم سیاسی، یک سیاست مالی یا یک اقدام آموزشی خاص ربط داده میشود و بهعنوان یک حادثهی گذرا معرفی میگردد. اما این برداشت سطحی، نه تنها به فهم حقیقت کمک نمیکند، بلکه زمینههای بروز مجدد و گستردهتر خشم عمومی را نیز فراهم میسازد.
واقعیت آن است که این خیزشها، ریشه های عمیق تری دارند. اینکه صرفا چنین اعتراضاتی را به نارضایتی از تورم صعودی سالها و ماههای اخیر در اروپا نسبت دهیم، نوعی فرافکنی نسبت به اصل موضوع محسوب میشود. این اعتراضات گسترده، یک خاستگاه مهم تحت عنوان "فقدان عدالت ساختاری" دارد که ریشه آن را باید در ماهیت نظام نئولیبرال جست و جو کرد.
این بیعدالتی ساختاری اکنون خود را در عرصه اقتصاد کلان شهری اروپا منعکس ساخته است. به عبارت بهتر، شهروندان اروپایی در حقیقت از یک «نظام اقتصادی، هویتی و ارزشی» وابسته به تفکری خاص با هویتی تمدنی، ناراضی هستند؛ مردمی که نسلها در قالب همین تمدن زندگی کردهاند، امروز به این باور رسیدند که این نظم دیگر پاسخگوی نیازهای آنها نیست.
این نارضایتی از جنس یک اعتراض به یک «وزیر یا یک قانون» نیست؛ بلکه نوعی سرخوردگی انباشته از یک شیوهی کلان زندگی، سیاست و حکمرانی است. در نتیجه، برخورد روبنایی و سطحی با این تحولات، نه تنها راهگشا نیست، بلکه آسیبزاست؛ چرا که تداوم این وضعیت، ناآرامیهای بزرگتری را در آینده رقم خواهد زد.
نکته دوم اینکه دهههاست که قدرت سیاسی در غرب میان دو جریان اصلی جابهجا میشود: جریان محافظهکار بازارمحور و جریان سوسیالدموکرات دولتمحور. هر کدام در دورهی خود ادعای حل مشکلات را داشتند؛ اما نتیجهی کلی هر دو، در نگاه دقیق تر، به یک نقطه رسیده است: یک نظام لیبرالی که در شعار بر «حقوق فردی» و «انتخابات آزاد» تکیه دارد، اما در عمل، الگویی از بیعدالتی ساختاری را تثبیت کرده و اجازه داده است ثروت در دست اقلیتی کوچک انباشته شود.
مسئله فقط اقتصاد نیست؛ مسئله، نگاه مخدوش این نظام به ماهیت انسان و نیازهای فطری و معنوی است. مدل لیبرال، به جای آنکه انسان را یک موجود با کرامت، معنویتطلب و کمالگرا ببیند، آن را در حد یک "مصرف کننده" با کارکرد "روزمره" تقلیل داده است.
اصالت، معنویت، تعقل و آرمانهای انسانی در این نظام به حاشیه رانده شدند و جای خود را به فردگرایی افراطی و خلاء معنوی دادند. از همین روست که این بحران، نه یک بحران اقتصادیِ قابل مدیریت، بلکه نوعی بحران هویتی و وجودی در غرب است؛ بحرانی که هیچکدام از دو جریان سنتی قدرت، توانایی پاسخ به آن را ندارند. بنابراین نسبت دادن این نارضایتی به یک تصمیم مقطعی یا یک سیاستمدار خاص، در واقع درمانی ناقص برای یک بیماری مزمن است.
نکته سوم اینکه منابع غربی در مواجهه با این خیزشها یک رویکرد نخ نما و همیشگی دارند: «آدرسدهی غلط»؛ یعنی نسبت دادن خشم عمومی به عوامل سطحی و تمرکز محض بر رفتار خشونتآمیز تظاهرکنندگان.
اما واقعیت غیرقابل انکار این است که ما شاهد «رویگردانی» نسلها از مدل فکری و حکمرانی حاکم بر آمریکا و اروپا هستیم. این پدیده، یک خشم و اعتراض گذرا نیست؛ یک پیام راهبردی است مبنی بر اینکه نظام کنونی غرب، دیگر قادر به تأمین نیازهای بنیادین انسانی از جمله " کرامت"، "عدالت"، "امنیت" و "آرامش " نیست.
لاپوشانی این پیام، یا تبدیل آن به یک «پدیده روزمره»، چیزی از واقعیت آن نمیکاهد و فقط بر عمق بحران میافزاید. جوامع اروپایی بیصبرانه در جستوجوی یک الگوی جدید و سبکی نوین در زندگی هستند؛ مسیری که نه توصیف سطحی رسانهها و نه آدرسدهیهای اشتباه قادر به انکار یا متوقف کردن آن نیست.
در نهایت اینکه خیزشهای اخیر اروپا، نه یک اتفاق خبری زودگذر، که انعکاس خشم انباشته توده مردم در برابر یک مدل حکمرانی بیعدالت و ناکارآمد است. هر تحلیلی که این واقعیت را مقطعی، روبنایی و سطحی بداند، در حقیقت نقاب بر چهرهی حقیقت کشیده است.
