English|عربي
صفحه اصلي|اروپا - آمريكا|آفريقا - عربي|آسيا - اقيانوسيه|اخبار سازمان|آشنایی با سازمان
شنبه ٠٦ آذر ١٤٠٠
پرواز با پروانه پیوند، پیرِ پارسایِ پارسی گو «نظامی گنجوی»
پرواز با پروانه پیوند، پیرِ پارسایِ پارسی گو «نظامی گنجوی» تاریخ ثبت : 1399/12/26
طبقه بندي : ,,
عنوان : پرواز با پروانه پیوند، پیرِ پارسایِ پارسی گو «نظامی گنجوی»
نويسنده : جواد جلالی کیاسری، کارشناسِ فرهنگیِ سامانه ایرانشناسی و زبانِ فارسی
تهيه و تدوين : <#f:1015/>
مترجم : <#f:1016/>
منبع : <#f:1911/>
ارسالی : <#f:1017/>
كشور : <#f:1018/>
زبان اصلي : <#f:1019/>
تاريخ ورود اطلاعات : <#f:1020/>
خلاصه مقاله : <#f:1067/>
متن : <#f:1066/>
:

 

دِل به خُدا بَر نِه و خُرسندْ زی!

پرواز با پروانة پیوند، پیرِ پارسایِ پارسی گو «نظامیِ گَنجوی»

 

بیست و یکُمِ اسفندِ هر سال را در گاه­شُمارِ کُنونی، به روزِ بزرگداشتِ بینشمندِ ارجمندِ ایرانی، «نظامیِ گَنجوی» ویژه کرده­اند. ما، این بایستگی را پیشواز گرفته و سال­روزِ زایشِ آن شاه­بازِ آسمانِ عشق را گرامی می­داریم. در برابرِ مامِ میهن نیز، فروتنانه سَر فرود می­آوریم که گوهرهایی اینچنین ارزشمند و نازِش­آفرین در دامانِ پُربارش آفرید و به کاروانِ فرهنگِ جهانی پیشکش نمود. سُرایندة برجستة سدة ششمِ خورشیدی، «نظامیِ گَنجوی» خداشناسِ پرهیزگار و وارسته ای ست که به وارونِ زمانة سِفله پروَر، آزادگی پیشه نمود و همچون سه پیشوای پاکیزه سُرایش، «فردوسی» و «ناصر خسرو» و «سَنایی»، زبان به چرب گوییِ فرمانروایان و بالادَستان نیالود و بر بامِ بلندِ بی نیازی، نشیمن گرفت و چنان کرد که نامداران و بزرگان به دیدارش می شتافتند. رازِ ماندگاری و دوستداریِ «نظامی» نیز در همین بزرگواری و بزرگْ مَنشی است. او در تنگناهای سختِ زندگی و پیشآمدهای ناگُوارِ روزگار، سُخن و سُروده را دستْ مایة گُشایش و کامبَخشی ننمود و بر همان راهی رفت که آن سه بزرگِ نامدار رفته بودند.

در باغِ بسیارْ درختِ ادبِ پارسی، کمتر از ده درختِ تناور و گَشَنْ بیخ داریم که در سایه سار و خُنَکای آن، نه تنها ایرانیان که جهانیان و به ویژه، فرزانگان از کشورهایِ دور و نزدیک و همسایه نیز از آن بَهره ها می برند و این، زیباترین گونه ای از داد و دَهِشِ فرهنگی ست که خوی و خیمِ ایرانیان شده و چون نیک بِنگریم، راستینگیِ سُخنِ آن سُرایندة تاجیک را به چشمِ دل می بینیم که گفته بود:

«بر بامِ جهان ایستاده ایم!

                                           ما بی شُماریم! ما کم شُمار نِه ایم!

                                                                                              بر گردنِ جهانِ تمدّن، طنابِ ماست!»

نادر شنبه زاده، چَکامه سُرای تاجیک ( 1908- 1991)

اگر آسمانِ ادبِ پارسی را هفت ستارة درخشان، روشن داشته باشند، بی گُمان و گفتگو، یکی از این هفتْ اَخترِ رَخشنده و تابناک، «نظامیِ گَنجوی»ست. او سَرآمد و سُخن سالارِ سَدة ششم و برجسته ترین عاشقانه سُرای تاریخِ ادبِ پارسی ست. همچنین، در راسته ای از سُرایندگانِ نامدار به شُمار است که سُروده هایش را «زندگی» کرده و آنچه بر زبانِ گویایش رفته، به روزگاری- بر دلش نیز، روان بوده و فرمان می داده است. عاشقِ دردمندی که به یادِ دلبرِ در خاک خُفته اش «آفاق»، سُخنانِ عاشقانه می سُرایید و داستانهایی از دلبری و دلدادگی می ساخت و می پراکَند. از همین روی است که گفته اند: «سُخن، کَز دل برآید، لاجَرَم بر دل نشیند!».

روزگاری که «نظامی» در آن می زیست، پر از درگیری و کشمکش و رویارویی، میانِ شاهزادگان و فرمانروایان بود و تنی چند از دوستانش نیز به فراخورِ زمانه، گِردِ کار بِدستان و میانبُرْزنان می چرخیدند و هم از این راه، گُذرانِ زندگی می کردند! پروای میهنی به نامِ «ایران» و دلبستگی به «عشق» و «آزادْوار زندگی کردن» در راه  و رویة کَسی از سَرجُنبانان و چامِه سُرایانِ همْ روزگارش نبود!

در این میانه، ستیز و گریبانگیریِ پیروانِ دین ها و دسته ها و آیین ها و اندیشه ها از یکدیگر و بازارِ گرمِ ناسزاها و ناشکیبایی ها و افزونِ بر آن، بی دین شِمُردن ها و بدْدین دانستن ها، رواییِ بسیار داشت و در چنین هنگامه ای، روشن است که خویِ دورویی و پنهانکاری و بدگویی و سودجویی، نِمودی آشکار می یابَد.

«نظامیِ گنجوی» ولی به وارونِ آنچه که در پیرامونش می گُذشت، راهِ دیگری را در پیش گرفت و سُخن از درِ دیگری، ساز کرد و بدونِ پَروا از پیرامونیان، کارِ خودش را پیش بُرد و به گفتة زیبای امروزی ها: «نانِ دلش را خورد»! و اینک می بینیم که از پیِ سالها و سَده ها، همچنان در دلِ ما ایرانیان و در همة دلهای عاشق و تب دار که فُروزه ای از اندوهِ عشق در آن می سوزد، زنده است و یادِ او را اَرج می نهند  و سُخنش را روی سَر می گُذارند.

او مَردْوار، راهِ رَوندگانِ پیشین را که در نگاهِ نخست، رو به باغ و آبادی بود، نرفت و به این سُخن که: «رَه چنان رو که رَهرُوان رفتند»! بهایی نگُذاشت و بِدان، باوری نشان نداد و سرانجام، مُزدِ ماندگارش را هم از خدای جان و جهان گرفت که سُخنش را بر دلها نشانید و نامش را گرامی کرد. آری، هنگامی که پُشت به خوشایندِ زمانه کُنی و رویْ به خداوندِ زمین و زمان! او هم تو را در چشم ها می آورَد و بر دیده ها می نشانَد!

تو بندگی چو گدایان به شرطِ مُزد مکُن                           که خواجه خود روشِ بنده پروری داند (حافظ)

اینکه، بینشمندِ دل آگاهی چون «نظامی» چگونه به این راه کشیده شد و دل بِدین کار بَست، به انگیزه های درونی اش بر می گردد و بر ما چندان روشن نیست. شاید بتوان گفت، چشمی به جایگاهِ بی مانندِ «فردوسی» داشت که می دید تا کُجا بر دلها فرمان می رانَد و همچون «انوری»، او را اُستاد و پیشوا و راهنمای خود می دانست:

  آفرین بر روانِ فردوسی                                   آن همایون نهادِ فَرخُنده

                    او نه اُستاد بود و ما شاگرد                                او خداوند بود و ما بنده! ( از انوریِ ابیوَردی)

شاید هم «شاهنامه» را پیشِ چشم داشت و  داستانِ بُزرگان و دِلاورانش را و اینکه، مایة بزرگی و پیشرفت، میهن دوستیِ مردمان و خِرد و آگاهی شان است. شاید بتوان گفت، نگاهش به «ایران» بود و پاسداشتِ میهن! شاید بتوان گفت، پناه بُردن به عشق که وارستگی می آورَد و آزادگی! شاید بتوان گفت، که در تنهایی هایش به این می اندیشید که تنها «خِرد» و «عشق» است که مردمِ سرزمینِ پَهناور و پُرآشوبش، «ایران» را از این همه پریشانی و آشفتگی و درگیری های دل آزار، رهایی می بخشد و به هر روی، روشن است که راه و رویة دیگری را در کُنش گَریِ ادبی و فرهنگی اش برگُزیده بود.

این رویکردِ دُرست، ولی ناهَمساز با زمانه ای که آموزه هایش، بیشتر به پَستی و خوارداشْت و فرومایگیِ آدمی می انجامید، یک شَبه دست نداد و نمی دهد، که گفته اند: «بی مایه، فطیر است!».

«پیرِ گنجه»، ایران را با همة ارزش های رنگارنگش می سُتود که مادرِ بخشنده و پاکدامنش بود و می دید که در آتشِ باورهایی بیهوده و بی سرانجام می سوزد! زبانِ مادری اش «فارسی» را پاس می داشت که بیمناک از آینده اش بود که مبادا از روانی و سادگی و دلنشینی، روی بر تابَد و به پیچیده گویی و درازنایی در اُفتد! چنانچه دوستش «خاقانیِ شِروانی» را می دید که سُخن را پیچانده می سُراید تا دُشواریابیِ آن را هُنری بنماید!

«شاعرِ مُفلَق منم، خوانِ معانی مراست        ریزه خورِ خوانِ من، رودکی و عُنصری!!!

            «پرویز که بنهادی بر خوان تَرة زرّین                زرّین تره کو بر خوان؟رو کَمْ تَرَکُوا برخوان!»!!!  (خاقانی)

تاریخِ زبان و ادبِ پارسی و فراز و فرودِ آن، نشان داده است که این نگرانی، بیجا نبود. چند سَده پس از نظامی و سُروده های روان و جانبخشِ او، می بینیم که در زمانِ پادشاهیِ نادرشاهِ افشار (1067-1126خورشیدی)،نویسندگانِ درباری و برخی از گویندگان، همچون: «میرزامهدی خانِ اِسترآبادی» دبیرِ نادرشاه و نویسندة نَسْک های «جهانگُشای نادری» و « دُرِّة نادره»، که هم رویدادهای زمانِ نادر را می نوشت و هم، دستی در سُرودن داشت، تا چه اندازه سنگین و دُشوار می گفت و می نوشت و سخنِ ساده یابِ پارسی را که گویندگانِ توانایی، چون: رودکی و فردوسی و منوچهریِ دامغانی و فخرالدّین اَسعدِ گُرگانی و خیّام و ناصر خسرو و سنایی و انوری و ... (پیش از نظامی) از آن نمایندگی می کردند و به روزگارِ نظامی، به درخششی شکوهمند رسیده بود، چنان آمیخته به واژگانِ تازی شده بود که خواندنِ دُرست و به ویژه، دریافتش- کارِ هر کسی نبود و پیش از آنکه فارسی باشد، تازی می نمود ولی با الفبای فارسی!!!

 و اینجاست که می توان گفت، یکی از انگیزه های دُرستِ نظامی در اینکه، اندیشه های بلندش را به زبانِ ساده و روانِ پارسی بِسُراید، شاید چشمی به چنین افتادگی ها و ناتوانی هایی در آینده داشت! (نامِ ادبیِ «میرزامهدی خان»، «کوکب» بود. وی، نویسندة فرهنگنامة تُرکی به فارسی، به نامِ «سنگلاخ» نیز است.)

بَرکشندة کاخِ بُلند و بی گَزندِ زبان و ادبِ پارسی- فردوسیِ بزرگ، که پیشوای آزادگان و سُرایندگانِ برجسته ای همچون «نظامی» ست، در چند سُویه- آموزگارِ «گُردِ گِرانمایة گَنجه» بود و بُزرگا مردا- نظامی، که با فروتنیِ خِردمندانه ای، آن آموزه های راهگُشا را پِی گرفت و به کار بَست:

نُخُست: همچون فردوسی، آغازِ هر جُستارِ داستانی اش را با نامِ خداوند آرایش می دهد:

ای نامِ تو، بهترین سرآغاز                  بی نامِ تو، نامه کِی کُنم باز؟

                                          ای یادِ تو مونسِ روانم                          جُز نامِ تو نیست بر زبانم

                                        ای همه هستی ز تو پیدا شده               خاکِ ضعیف از تو توانا شده!

دوّم: همچون دانایِ توس، به ایران- دلبسته و وابسته است و می کوشد، فرهنگِ ایرانی را در آیینة داستان های عاشقانه بازتاب دهد. ایران را در میانِ کشورهای جهان، در جایگاهی بلند می نشانَد و به چنین کاری می بالَد:

همه عالَم تن است و ایرانْ دل                 نیست گوینده زین قیاس خَجِل

                                    چون که ایران، دلِ زمین باشد                   دل ز تَن بِه بود، یقین باشد!

سوّم: همچون فردوسی، آفتابِ تابانِ ادبِ پارسی و بُنیادگُزارِ شاهکارِ ادبیِ ما ایرانیان(شاهنامه)، سخت به دانش و خِرد، گِرایش دارد و به آموختن و کاربَستِ آن سفارش می کند:

 دانشْ طلب و بزرگی آموز                      تا بِه نگرند، روزت از روز

                                           گر دل دهی ای پسر بِدین پند                 از پندِ پدر شوی برومند

چهارم: همچون استادِ سُخنِ پارسی، به نیکی و نیکویی اندرز می دهد و راهِ درستِ زندگی را در انجامِ کارهای نیک و پَسندیده می بیند و همگان را به در پیش گرفتنِ چنین شیوه ای سفارش می کند:

فریدونِ فَرُّخ، فرشته نبود          ز مُشک و ز عَنبر، سِرشته نبود

         به داد و دَهِش یافت این نیکویی       تو داد و دَهِش کُن، فریدون تویی! (فردوسی)

عُمر به خشنودیِ دلها گُذار                   تا ز تو خُشنود شود کِردگار

        سایة خورشیدْسواران طلب                   رنجِ خود و راحتِ یاران طلب (نظامی)

به ویژه، در بارة مِهرورزی و جوانمردی، سخنی ارزشمند دارد که امروزه، زبانزدِ همگان است و چنان است که گویی زیباتر از آن نمی توان گفت:

 گرم شو از مِهر و ز کین، سرد باش                  چون مَه و خورشید، جوانمرد باش

                               هر که به نیکی، عمل آغاز کرد                          نیکیِ او، رویْ بِدو باز کرد

                               گُنبدِ گَردنده ز رویِ قیاس                               هست به نیکی و بدی حقْ شناس

پنجم: همچون پیامبرِ سُخنِ پارسی، سَرسِپُردة عشق است و زیبایی و شادی و نیکی. چیرگیِ او را در سُرایشِ داستان های دلبرانه بنگرید. او در ساخت و پرداختِ داستان های دلکش و عاشقانه، بی گُمان، نگاهی به «زال و رودابه»، «سیاوش و سودابه»، رستم و تهمینه»، «بیژن و منیژه» و ... در «شاهنامة فردوسی» داشته است:

در خَمِ این خُم که کبودی خوش است                قصّة دل گو که سُرودی خوش است

                          زنده به جان، خود همه حیوان بُوَد                       زنده به دل باش که عُمر آن بُوَد

و در جای دیگری می فرماید:

                             فلَک جُز عشق، محرابی ندارد                              جهان بی خاکِ عشق، آبی ندارد

                             اگر بی عشق بودی، جانِ عالَم                               که بودی زنده در دورانِ عالَم؟

 ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟                   که بی او گُل نخندید، ابر نگریست

                            گر اندیشه کُنی از راهِ بینش                                  به عشق است ایستاده آفرینش!

ششم: همچون خداوندگارِ سُخنِ شاهانه، بر ناچیزیِ آدمی در پهنة پهناور و بیکَرانِ کیهان و کهکشان، انگُشت می نهد و هُشدار می دهد:

یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست                بر آن کُه چه افزود و زآن کُه چه کاست؟

                        تو آن مرغی و این جهان، کوهِ تو                     چو رفتی، جهان را چه اندوهِ تو ؟

هفتم: همچون فرزانة فَرمندِ فارسی، فردوسیِ فرّخ پِی و فرخُنده جان، در ساختن و پدیدآوردنِ چشم اندازهای زیبا و دلنَواز، میانِ دلبر و دلداده، چیره دست است و گُزارش های عاشقانه اش بسیار جان پروَر است. وی، هرگز زبانش را در بازتابِ چنین گُزارش های دل انگیزی به زشتی و ناراستی نمی آلاید و این مایهْ توانایی، از ویژگی های سُخنِ شاعرانة اوست که هم تب و تابِ عشق را به زیبایی نمایش می دهد و هم سُخن یاوِه بر زبان نمی آورد. نیز از ویژگی­های سخنِ نظامی، پاک داشتنِ زبان از واژه­های سُست و نارساست. او همچون: فردوسی و ناصرخسرو، بر این شیوه رفته، که سُخن هایش را که از خِرد و دین و آیین، نمایندگی می کند، با واژه هایی پَست، فرو نکاهَد و آلوده نکُند و نزاکت را در سُخنسُرایی، همواره پیشِ چشم داشته باشد:

                             چه خوش نازی ست نازِ خوبرویان                           ز دیده رانده را دُزدیده جویان

      به چشمی طیرگی کردن که برخیز                        به دیگر چشم، دل دادن که مگریز

       به صد جان ارزد آن رغبت که جانان                      نخواهم گوید و خواهد به صد جان

                            شبی از جمله شب های بهاری                                 سعادت رُخ نمود و بخت، یاری

                            شده شب روشن از مهتاب چون روز                         قَدح برداشته ماهِ شب افروز

                            بده یک بوسه تا ده وا سِتانی!!!                                 از این بِه، چون بُوَد بازارگانی؟؟؟

                           تو دِلْ خَر باش تا من جان فروشم                             تو ساقی باش تا من باده نوشم...

هشتم: همچون پیرِ پارسای پارسی- فردوسیِ ارجمند، زبان به سالوس نیالود و به خوشایندِ فرادَستان و بالانشینان، سُخن نگفت. او هشتصد و بیست سالِ پیش، در پاره ای از دیوانش، سُروده ای نَغز و زیبا دارد با این آغاز:

                                 پیرزنی را ستمی در گرفت                           دست زد و دامنِ «سَنجَر» گرفت

                                کای مَلِک آزرمِ تو کم دیده ام                      وز تو همه ساله ستم دیده ام

                                شحنة مَست آمده در کویِ من                     زد لگدی چند فرارویِ من

                                 بی گُنه از خانه بُرونم کشید                          مویْ کِشان بر سرِ کویم کشید

                                کوفته شد سینة مجروحِ من                          هیچ نمانْد از من و از روحِ من

                               گر ندهی دادِ من ای شهریار                          با تو رَود روزِ شُمار این شُمار

                                داوری و داد، نمی بینمت                              وز ستم، آزاد نمی بینمت

                               از مَلِکان قُوّت و یاری رسد                           از تو به ما بین که چه خواری رسد

                               بنده ای و دعویِ شاهی کنی                        شاه نِئی چون که تباهی کنی

                              مَسکَنِ شهری ز تو ویرانه شد                      خِرمنِ دهقان ز تو بی دانه شد

                             چند زنی تیر به هر گوشه ای                         غافلی از توشة بی توشه ای

                             دست بِدار از سرِ بیچاره گان                          تا نخوری پاسخِ غمخواره گان!

که به روشنی، نشان از آزادگی و بی باکیِ او می دهد و همین گوهرِ دلیری و سربُلندی بود که او را در یادها ماندگار کرد. ادبِ ستیز و پیکار با ناروایی و هُنرِ رویارویی با کوته آستینانِ درازدست و ستم پیشه، در سراسرِ سُروده هایش به چشم می آید.

نُهم: همچون پرچمدارِ فرهنگِ نیاکان، فردوسیِ بزرگوار، بسیاری از سُخنانش، ارزشِ «زبانْزَد شدن» یافته است و در درازایِ پُر اُفت و خیزِ این هشتصد سال، بخشی از سُخن ها و گفتگوهای روزانة مردمی شده و آنچنان جا اُفتاده که کمتر کَسی می داند، این سُخن ها از نظامیِ گنجوی است:

هر دم از این باغ، بَری می­رسد                      تازه تر از تازه تری می رسد

                                   چه خوش باشد که بعد از روزگاری                 به اُمّیدی رسد اُمّیدواری

                                  در نااُمیدی بسی اُمید است                            پایانِ شبِ سِیه، سپید است

                                  سگ بر آن آدمی شرف دارد                           که چو خَر دیده بر علف دارد

بیا تا کَژ نشینم راست گویم                       چه خواری ها کزو نآمد به رویم!

                                  از کجی اُفتی به کَمُ و کاستی                          از همه غم، رَستی اگر راستی!

  و از این دست، گُزاره های پُرکاربُرد در سخنانش بسیار یافت می شود. همچون:

کُنون روز از نو است و روزی از نو- که پُر باشد، پسِ دیوارها گوش- که هر کُو چَهْ کَنَد، اُفتد در آن چاه-  نه خَر اُفتاده شد، نه خیک درید- که هم سیخ بر جا بُوَد، هم کباب- که بَر ناید از هیچ ویرانه دود- و ......

که نشانی آشکار از پیوندِ نظامی با رنج ها و شادی ها و آزمودگی های پندآموز در زندگیِ تودة مردمِ کوچه و بازار داشته است.

دهم: همچون پیرِ پَرنیان اندیشِ خُراسان، فردوسیِ ارجمند- دوستدارِ فرهنگِ ایرانی و زنده کنندة برخی داستانها از روزگارِ نیاکان است. با اینکه در گوشه ای از «گنجة» آن زمان، به گفتة زیبایِ شادروان استاد دکتر زرّین کوب، در پژوهشِ ارزندة «پیرِ گَنجه در جُستجوی ناکُجا آباد»، نه «شَهروَند» که «شَهرْبندِ» گَنجه بود و این شهر، جانش را در تنگنا و گرفتگی می فشُرد و در میانة دوستانِ ناهمدل و همراهانِ ناسازگار گرفتار شده بود، باز به داستان­سُرایی با جُستارهای عاشقانه و رویکردِ ایرانی، رویْ آورده بود و به سُرودنِ «خُسرو و شیرین» پرداخته بود.

این کارِ او، بسیار دلیرانه بود. آنها که در دینداری، سختگیر و پَرخاشگر و ستیزه جو بودند و تابِ شنیدنِ سُخنانِ دِگرگونه را نداشتند و دل و دِماغ­شان، تنها با یک خوانِش از دین، پرورش یافته بود، به «نظامی» تاختند که چرا از «مَخزنُ الاَسرار» که سراسر، بازتابِ باورهای دینی و آیینی است، به سُرودنِ «خُسرو و شیرین» رویْ آوردی که «هَوس نامه»ای بیش نیست و به زندگیِ مَجوسان و آتش پرستان، وابسته است و با این کار، رسمِ مُغان و زرتشتیان را زنده می کنی!!!؟ و این مردِ بزرگ را برای سُرایشِ داستانِ زیبا و دل انگیزِ «خسرو و شیرین» که آن هم آموزه های راهگُشای بسیار دارد، سرزنش نمودند و زیرِ فشارش گُذاشتند! «نظامی» در پرداختِ این داستان، از فردوسیِ بزرگ، اُلگو گرفته بود.

یازدهم: همچون سُخن سالارِ توس و پهلوانِ پهنة سُخنوری، فردوسیِ دریادل- سخت، گِلِه مند است از دادنِ کار به دستِ نادانان و ناشایستگان! همانگونه که فردوسی در روزگارِ خود، از بَرکشیدنِ بی هُنران، آزُرده بود و می گفت:

     چو ضَحّاک شد بر جهان شهریار              بر او سالیان، انجمن شد هزار

نهان گشت کردارِ فرزانگان                      پَراگَنده شد کامِ دیوانگان!

 هُنر خوار شد، جادویی ارجمند                  نهان راستی، آشکارا گزند!

       شُده بر بَدی، دستِ دیوان دراز                  به نیکی نرفتی سُخن، جُز به راز

             پدر با پسر، کینِ سیم آورد                      خورش، کَشک و پوشش، گِلیم آورد

 

       بَد اندیش گردد پدر بر پسر                       پسر بر پدر، همچنین چاره گر

 

  ز پیمان بِگَردند و از راستی                         گرامی شود کَژّی و کاستی

 

کشاورز و جنگی، شود بی هُنر                    نژاد و هُنر، کمتر آید به بَر

 

                                       رُباید همی این از آن، آن از این                   ز نفرین ندانند باز آفرین

 

 به گیتی کسی را نمانَد وفا                          روان و زبان ها شود پُر جَفا

 

                                      بریزند خون از پیِ خواسته                           شود روزگارِ بَد آراسته

 

     زیانِ کَسان از پیِ سودِ خویش                   بجویند و دین اندر آرند پیش!!!

 

«نظامیِ» تیزبین و هوشیار نیز در زمانه اش، دل آزُرده و تلخْ کام است و می­گوید: چرا هیچ چیز، سرِ جایش نیست؟ و مگر نه اینکه، هر چیزی باید بر شایستگی اُستوار باشد؟

 نمانده در این مُلْک بخشایشی                            نه در شهر و در شهری، آسایشی

 

                           خراشیده از کینه ها سینه ها                                شده عصمت از قفل گنجینه ها

 

                           خرابی درآمد به هر پیشه ای                                 بَتر زین کُجا باشد اندیشه ای

                          که پیشه ور از پیشه بُگریختست                            به کارِ دگر کَس درآویختست!

                           بیابانیان، پهلوانی کنند                                          مَلِک زادگان، دشتبانی کنند!!!

                           کشاورز، شُغلِ سِپه، ساز کرد                                 سپاهی، کشاورزی آغاز کرد!

                           جهان را نمانَد عِمارت بسی                                   چو از شغلِ خود بُگذرد هر کَسی

  هراسَنده شد، زین سخن شهریار                     مُنادی برانگیخت در هر دیار

        که هر پیشه­­ور پیشة خود کند                          جز این گر چه نیکی کند، بَد کند

کشاورز بر گاو بندد لباد                                     ز گاوآهن و گاو، جویَد مُراد

     سپاهی به آیینِ خود، رَه بَرد                              همان شهری از شغلِ خود نگذرد

      نگیرد کَسی جُز پیِ کارِ خویش                              همان پیشة اصلی آرَد به پیش

          ز پیشه گُریزنده را باز جُست                              بدان پیشه دادش، که بود از نُخست

                              عمل­های هر کَس پدیدار کرد                                 همه کارِ عالَم سزاوار کرد

 جهان را ز ویرانیِ عهدِ پیش                                به آبادی آوَرْد در عهدِ خویش

و در همین راستا، سُخنِ نغز و زیبای دیگری دارد در «خِرد نامه» که برایِ امروزِ ما و فرزندانِ ما نیز آموزه­های رهایی بخشِ بسیار دارد و ای کاش، می شد بسیاری از راهنمایی های دانشورانة این پیرِ جهان دیده و روزگارْآلود را به کار می­بستیم و از این همه، فِشار و فِسُردگی و فُروبستگی می­رهیدیم! چرا که نبودِ شایسته سالاری، آغازِ فروپاشیِ هر ساختاری خواهد بود: بِنگرید به گُفت و شِنودِ «اِسکَندرِ خِردمند» با «جوانِ کشاورز» که به راستی، داستانِ بیدارگر، ولی دل آزارِ امروزِ ماست:

          جوانی در آن کِشته، چون شیرِ مست                       برهنه سَر و پای، بیلی به دست

                   جهان­دار خواندش به آزَرم و گفت                              که خوی تو با خاک، چون گشت جُفت

    جوانی و خوبی و بیدارْ مغز                                         زِ نَغزان نباید به جُز کارِ نغز

     نه کارِ تو شد، بیل برداشتن                                        به ویرانه ای دانه ای کاشتن

                             بیا تا تو را پادشاهی دهم                                               ز پیکارِ خاکت، رهایی دهم

              به پاسخ، کشاورزِ آهسته رای                                      چو آورده بُد شرطِ خدمت به جای

 چنین گفت: کای رایضِ روزگار                                       همه توسنان از تو آموزگار

      چنان دِه به هر پیشه ور، پیشه ای                                   که در خلقتش، نایَد اندیشه ای

به جُز دانه کاری، مرا کار نیست                                        به من، پادشاهی سزاوار نیست

                     کشاورز را جای باشد دُرُشت                                              چو نرمی ببیند، شود کوژپُشت

                    خوش آمد جهانجوی را، پاسخش                                         ثنا گفت بر گفتنِ فَرُّخش

                    سِکندر بر آن پاکْ سیرتْ جوان                                         که بودش سَر و سایة خُسروان

                    ثنا گفت و برتارُکش بوسه داد                                             همان نامِ یزدان بر او کرد یاد!

دوازدهم: همچون فرزانهْ مردِ فَراخ اندیش و فُروزان دل، فِردوسیِ فَرُّخ نهادْ که «آرش»وار، تیرِ فرهنگ و اندیشة ایرانی را تا دورترین جایی در این زمینِ پهناور به پرواز در آورْد و ایران و ایرانی را بِدان سربُلند و سزاوار نمود، «نظامیِ گنجوی» هم با «پنج گنجِ» خویش، همچون شاهنامه، خِرَدْنامه ای ساخت و پرداخت که هر دلبسته به داد و دَهِش و دوستی و دانش، در هر کُجایِ جهان، بِدان نیازمند است. نظامی، همچون اُستادش به ایران و فرهنگِ ایرانی، بها داد و دانست که نامِ ماندگار در این سرزمین، با مِهرِ میهن، گِره خورده است.

 جای یادآوری ست که بیشترین بَسامَدِ نام «ایران»، پس از شاهنامة فردوسی- در دیوانِ سُروده های نظامیِ گَنجوی ست. سُروده هایی که به گفتة نغز و پُربارِ دانشمندِ بی همتا و بی هِمالِ روزگارِ ما، ادبْ دان و زبان شناسِ برجسته و نامْوَر، شاهنامه پَژوهِ ارجمند، اُستاد دکتر «جلال الدّین کَزّازی»، سَر بر سِپهر می سایَد و راهی از گیتی به مینو می­گُشاید.

با این همه همدلی و همسویی، میانِ «فردوسی» و «نظامی» که گویی در سپهرِ اندیشه و فرهنگ، یک آماج را پیشِ رو دارند و بدان پایبند هستند، در برخی نِگرش ها و رویکردها، به گونه ای ناهَمسان می نَمایند و این به زیباییِ منش و رَوشِ سُخنِ این دو بزرگ، بر می­گردد که گُل هایی زیبا و خوشبو از گُلستانِ فرهنگِ ایرانی و ادبِ کُهنِ پارسی اند.

نخست: اگر فردوسی بر پایة نیازِ زمانه، «ادبِ رزمی» را برجسته می کُند و داستانِ پهلوانان را به سُخنِ آهنگین می­کِشانَد و بر دل ها می نشانَد، نظامیِ گنجوی به روزگارِ خود که می بیند «عشق و دوستی» در هنگامه ای پُرآشوب و هیاهو، دارد گُم می شود و فراموش می­گردد و به گفتة زیبایِ شاملو: «دهانت را می بویند که مَبادا گفته باشی دوستت دارم! روزگارِ غریبی ست نازنین! عشق را در پَستویِ خانه، نَهان باید کرد!» دستش را از آستینِ آزادگی و والامَنشی بیرون می آورَد و به «ادبِ بَزمی» رویْ می آوَرد که به کارِ روزگارش می­آید.

 گویا تاریخ، چَکامه های رزمی و چامه های پهلوانیِ مردمِ ایران را بر شانه های جان و روانِ توانایِ فردوسی می­نهد و سُرودنِ بَزمْ­ نامه های عاشقانه را بر گردنِ نظامی بار می­کُند. «شاهنامه» می شود «رزمْ نامه» و «پنج گنج» می شود «بزمْ نامه» و اگر در رنگ و بو، یکی نیستند، باری- نیازِ جانِ آدمی هستند و ارزشی سِتُرگ دارند. چه اینکه، پهلوانِ میدانِ عشق، هیچ کَم از پیکارجویِ میدانِ جنگ ندارد!

(با بهره­گیری از گُفتارِ ارزشمندِ استاد دکتر کَزّازی- در آسمانِ جان- رزم یا بزم، کدام یک؟- رویة60)

دوّم: به روزگارِ فردوسی، هنوز گروه های نهانْ رَوش و دسته های درویشی که دَم و دستگاهی داشته باشند و پناهگاهِ برخی از مردم، آنچنان پُر رنگ- در میانه نبودند و خِردمندان و سُرایندگان و دانشمندان و دین شناسان، پُشت و پناهِ مردم بودند. نظامی به وارونِ فردوسی که نگاه و نگرة دیگری داشت، همچون درویشی دل­ریش، شهربندِ گَنجه و به گفتة دُرستِ اُستاد زرّین کوب «در جستجوی ناکُجا آباد»ی بود که آن را در عِشق و دوستی می­یافت. اگر فردوسی به «خِرد» می خوانَد، نظامی به «عشق» فرا می خوانَد و نیک می دانیم که این دو اگر با هم باشند و کنارِ هم، آن «شهرِ نیکان» به گفتة نظامی، جان می گیرد و مردمان و باشندگانش خوشبخت می شوند. اگر چه در خِرد، مِهر و دوستی نیز هست و اگر چه در عشقِ راستین، خِرد و اندیشه هم راه دارد، باری- کنارِ هم بودنشان، سازنده و روانْبخش است. از این رو، شاهنامة فردوسی، «آیین نامة خِرد» است و پنج گنجِ نظامی، «شیوه نامة عشق».

سوّم: فردوسی به شاه و پادشاه و فَرِّ کیانی و تُخمه و تَبار، بهایی بسیار می دهد و آنها را در ساختارِ یک فرمانرواییِ دُرست، کارساز و کارآمد می داند و می گوید:

چو آگاهی آمد به ایران ز شاه             از آن ایزدی فَرّ و آن دستگاه

جهانی فرو مانْد اندر شگفت              که کیخسرو آن فَرّ و بالا گرفت

ولی نظامی، چنین جایگاهی را برای شاهان نمی پذیرد و بر دادگری در فرمانروایی، پایْ می فِشارد. او در «هفتْ پیکر» چنین می آورد که به دُنبالِ دادخواهی و برابری جوییِ «بهرامْ شاه»،  زندگیِ مردم، سامانی تازه و خُوشایند یافت و دشمنی ها برخاست و دوستی ها به جایش نشست و خُشکسالی رفت و فُزونی سَر بر آورْد:

کارِ عالَم ز نُو گرفت نَوا                      بر نَفَس ها گُشاده گشت هوا

                                          گاوِ نازا بِگَشت زاینده                         آب در جویْ ها فَزاینده!!!

                                         میوه ها بر درختْ بار گرفت                 سِکّه ها بر دِرَم قرار گرفت

                                         کارِ بی رونقان به ساز آورْد                   رَفتگان را به مُلْک باز آورْد

                                         ستمِ گرگ، برگرفت از میش                  باز را کرد با کبوتر خویش!

به باورِ نظامی، تنها راهِ پیشبُردِ دُرستِ کشور، دادگری و مِهر و مردمی ست و در سُخنانش به شاهان، هُشدار می دهد که: «دادگری، شرطِ جهانداری است»! او در جهانِ شاعرانة خویش، چهره ای آرمانگراست و بزرگانی را که از مِهر و داد، کَم می گُذارند و مردم را در کمبود و تنگنا رها می کنند، به چالش می کِشد و بر آنها می شورَد. روشن است که این مایهْ، مردانگی و دلیری و بی باکی، از آزادگی و وارستگیِ او بَر می خیزد. از «خودپایی» و «جَریده رَوی»، خروش و خیزشِ خِردمندانه بر نمی خیزد!

با ذرّه نشین چو نورِ خورشید                   تو کِیّ و نشاطْ گاهِ جمشید

                                       بگذار معاشِ پادشاهی                                 کآوارگی آورَد سپاهی

                                      از صُحبتِ پادشه بپرهیز                              چون پنبة خشک از آتشِ تیز

      زان آتش اگر چه پُر زِ نور است                   ایمن شده آن کَسی که دور است!

و در جایِ دیگر، شاه و فرمانروا را به دوری از ستم، سِفارش می کُند و می گوید:

داد کن از همّتِ مردم بترس                     نیم شب از تیرِ تَظَلُّم بترس!

و در فرازی دیگر، بهترین و زیباترین هُنر برای یک پادشاه را «دادگری» می داند و چنین می سُراید:

گردنِ عقل از هنر آزاد نیست                 هیچ هنر، خوب تر از داد نیست

                                    نیست مُبارک، ستم انگیختن                   آبِ خود و خونِ کَسان ریختن!

چهارم: در شاهنامه، آگهیِ چندانی از روس و روسیّه نیست و «سَقلاب» همان تیرة «اِسلاو» است که مردمانِ روسیّه و لهستان و اُروپایِ خاوری از این تبار هستند و در چند جایِ شاهنامه از آن یاد می شود. همچنین از فرهنگ و تاریخِ مردمِ چین نیز بارها در شاهنامه یاد شده است. فردوسی، به چینی ها و هُنرشان، نگاهِ خوشبینانه ای دارد، ولی از پادشاهِ سَقلاب که به یاری افراسیابِ تورانی آمد و نیز از خاقانِ چین، به نیکی یاد نمی کُند:

ز سَقلاب چون کُندَرِ شیرمرد                        چو پیروز کانی سپهرِ نبرد

                                     ندارند سَر کم ز افراسیاب                               که با تخت و گنج اند و با جاه و آب

                                    چو باز آیم ایدر ببندم میان                              برآرم دَم و دود از ایرانیان

                                     سه بَهره از آن پس بِرانم سپاه                         کُنم روز بر شاهِ ایران سیاه!

و شگفت اینکه، خاقانِ چین نیز با پادشاهِ سَقلاب از درِ دوستی در می آید و می گوید: اگر ما با هم شویم و سپاهی بزرگ!!! فراهم کنیم:

تو ایرانیان را همه کُشته گیر                            و گر زنده، از رزم برگشته گیر

مگر رُستم آید بِدین رزمگاه                            وگرنه بَد آید به ما زین سپاه!!!

فردوسی، دردمندانه- سَقلابیان و چینیان (روس ها و چینی ها) را هم پیمانِ افراسیابِ تورانی به شُمار می آورَد و آنگاه به دلیریِ رُستم و سپاهِ دستْ تنهایِ ایران، دلْ خوش می دارد!

دویست سال پس از دانایِ توس، «نظامیِ گنجوی» با بیزاریِ بسیار از روسیّه و چین (آن هم در هشتصد سالِ پیش)، کماکان همسو با اُستادِ راهنمایش فردوسی، چنین می گوید و به دُرستی نشان می دهد که به تیپِ رفتاریِ روس ها و چینی هایِ همْ روزگارِ خود، پِی بُرده و دستِ شان را خوانده است! دریغا که ما ایرانی هایِ امروزی با نادانی و ناهُشیاری و پیشِ چشم نداشتنِ هُشدارهای بزرگانِ پاکنهادمان، همچون: فردوسی و نظامی، پس از هشت سَده، باز هم دست در همین سُوراخ کرده و گَزیده شده و می شویم!!! هزار آفرین بر هوشمندی و تیپ شناسیِ دلاورِ دیده بان و خِرَدمندِ میهن پَرست، «نظامیِ گنجوی»:

که فریاد، شاها ز بیدادِ روس                          که از مَهدِ اَبخاز بستند عروس

 ز روسی نجوید کَسی مَردمی                          که جُز صورتش نیستش زآدمی!

و دُرست تر از آن، در بارة چینی ها و اندازة پایبندیِ شان به پیمانها- به ویژه در داد و سِتَدهای بیرونی، اینگونه دادِ سُخن می دهد:

ز چینی به جُز چینِ ابرو مخواه                         ندارند پیمانِ مردم نگاه

                                 سُخن راست گفتند پیشینیان                            که عهد و وفا نیست در چینیان!

و در جایی دیگر از دیوانش چنین آورده که:

 چینیان را وفا نباشد و عَهد                   زهرناکْ اندرون و بیرونْ شَهْدْ !!!

و بدین سان، رفتارِ بدخواهانة روس ها و چینی ها را با ایران و ایرانیان به چالِش می کِشد و دشمنیِ شان را با ما دارایِ پیشینة تاریخی می داند و رویکردِ فریبکارانهِ شان را رُسوا نموده، بَر آفتاب می افکنَد!

با این دیدگاه، می توان «نظامی» را یک ایرانشناسِ هوشیار و دشمنْ شناسِ زیرک به شُمار آورْد که ایرانی ها را به دوری از این دوستْ نماهای دشمنْ کیش، سفارش می کُند.

ولی «نظامی» در داوری، نگاهی دادگرانه دارد. او رفتارِ دُرستِ چینی ها را نیز گوشزَد می کند، که گفته اند: «عیبِ مِیْ، جُمله چو گفتی، هُنرش نیز بگوی»! وی در جای دیگری، بر خویِ هُنرپَروری و هُنردوستیِ چینی ها انگُشت می نهد و همزمان، دردمندانه و پُر آبْ چشم- داناکُشی و نادانْ نَوازیِ تودة ایرانی را- پوشیده، نکوهش می کند:

شنیدم که «مانی» به صورتگری               ز «ری» سویِ «چین» شد به پیغمبری

                             از او چینیان چون خبر یافتند                     بر آن راهِ پیشینه بشتافتند !!!

هنرمندی سُتوده نام، همچون «مانی» از ایران می رود و چینی ها برای اَرج نهادن به هنرِ نگارگریِ مانی، همدلانه او را پیشواز می گیرند!!! دردی که امروز هم، گریبانگیرِ ما ایرانی هاست و تاوانش را تا هنوز داریم می پردازیم!؟ مگر به یاریِ خِرد و آگاهی، ریشه های این زخمِ کُهنه را دریابیم و درمانش نماییم.

آرمانشهرِ نظامی، شهری ست که خود- آن را «شهرِ نیکان» نام نهاد. پژوهشگرِ نامی، استاد دکتر زرّین کوب در نامة مانایش، پیرامونِ پیرِ گَنجه، در این باره چنین آورده است: «در پایانِ یک سُلوکِ فکری که نزدیکِ سی سال طول کشیده بود، بالاخره یک مدینة فاضلة انسانی، دروازه های خود را بر رویِ شاعرِ «گَنجه بَند» گُشود. این شهر، دیگر مثلِ گنجة او، شهرِ رباط نشینان(کاروانسَرا نشینان)، شهرِ غازیان(جنگجویان) و شهرِ معروفگَران(مُتعصّبان) نبود. شهرِ خِردمندان، شهرِ عدالتجویان و شهرِ دوستدارانِ حق بود..... این شهرِ نیکان، قلمروِ فضیلت، سرزمینِ وجدان و آنگونه که یک پَژوهندة غربی در بابِ آن گفته بود، یک «سرزمینِ بَهجت و سعادت» بود. بر خلافِ گنجه، سرزمینِ آنارشی(هَرج و مَرج) نبود. بر خلافِ آنچه حُکّامِ گنجه اِلزام می کردند، در آنجا هیچ کَس برای دیگری، خبرچینی و توطئه سازی نمی کرد. توصیفِ جالبی که نظامی از قولِ مُقیمانِ این شهر، در جوابِ سُئوالِ اسکندر در بابِ رسم و راهِ حیاتِ آنها عرضه می کند، چنان دلکش و چنان عبرت آموز و رویایی است که با وجودِ تفصیلِ دلنوازش، از نقلِ بعضی اجزایِ آن در اینجا نمی توان خودداری کرد:

بپُرسیدشان کاینچنین بی هراس                چرایید و خود را ندارید پاس؟

همان باغبان نیست در باغِ کَس                 رَمه نیز چوپان ندارد ز پس!

چگونه ست و این ناحِفاظی ز چیست؟        حِفاظِ شما را تَوَلا به کیست؟

بزرگانِ آن دادْپروَر دیار                          دُعا تازه کردند بر شهریار

چو پُرسیدی از حالِ ما نیک و بَد              بگوییم شَه را همه حالِ خَود

چنان دان حقیقت که ما این گروه       که هستیم ساکن در این دشت و کوه

گروهی ضعیفانِ دین پروَریم        سرِ مویی از راستی نگذریم

نداریم بر پردة کَس، بسیج           به جُز راستْ بازی ندانیم هیچ

درِ کجروی بر جهان بسته ایم      ز دنیا بِدین راستی رَسته ایم

دروغی نگوییم در هیچ باب         به شب، باژگونه نبینیم خواب

نپرسیم چیزی کزو سود نیست        که یزدان از آن کارْ خشنود نیست

نکوشیم با کَردة کِردگار       پرستنده را با خُصومت چه کار؟

چو عاجز بوَد یار، یاری کنیم          چو سختی رسد، بُردباری کنیم

گر از ما کَسی را زیانی رسد       و زآن رخنه ما را نشانی رسد

بر آریمش از کیسة خویش، کام        به سرمایة خود، کُنیمش تمام

ندارد ز ما کَس ز کَس، مالِ بیش         همه راستْ قِسمیم در مالِ خویش

                            شُماریم خود را همه همسران                                  نخندیم بر گریة دیگران

ز دزدان نداریم هرگز هراس                             نه در شهر، شَحنه نه در کوی، پاس

نداریم در خانه­ها قُفل و بَند                                     نگهبان نه با گاو و با گوسفند

سخن­چینی از کَس نیاموختیم                                   ز عیبِ کَسان، دیده بَر دوختیم

به غم­خواریِ یکدِگر غم خوریم                              به شادی، همان یارِ یکدیگریم

پسِ کَس نگوییم چیزی نَهُفت                                  که در پیشِ رویش، نیاریم گُفت

تَجسُّس نسازیم کاین کَس چه خورد                                  فَغان بر نیاریم کآن را که بُرد

بکاریم دانه گَهِ کِشت و کار                                     سِپاریم کِشته به پروردِگار

گر از ما کَسی را رسد داوری                               کُنیمش سویِ مَصلحت یاوری

دَد و دام را نیست از ما گُریز                                 نه ما را بر آزارِ ایشان ستیز

کَسی گیرد از خلق با ما قرار                               که باشد چو ما پاک و پرهیزگار

چو از سیرتِ ما دگرگون شود                                        زِ پَرگارِ ما زود بیرون شود

سِکَندر چو دید آن چنان رسم و راه                                 فرو مانْد، سَرگَشته بر جایگاه

کز آن خوب تر قصّه نشنیده بود                                      نه در «نامة خُسروان» دیده بود

به دل گفت از این رازهای شِگفت                                         اگر زیرکی، پند باید گرفت

  اگر سیرت این است، ما بر چه ایم؟                                  و گر مردم این­اند، پس ما که­ایم؟

   از این رسم، نگذشتی آیینِ من                                         جُز این دین، نبودی دگر دینِ من

چو دید آنچنان دین و دین پَروَری                                        نکرد از بُنِه یادِ پیغمبری!

 (پیرِ گَنجه در جستجوی ناکُجا آباد- دکتر زرّین کوب- نشرِ سُخن- چاپِ نُخُست- رویة 72)

آری، پیرِ پارسایِ گَنجه، هشتصد و پنجاه سالِ پیش، نمونة یک (شهرِ آرمانی) را اینچنین شناسایی می­کند و بازتاب می­دهد. اگر این مایهْ، دانش و فرهنگ- میوة خِرد و مایة نازش نیست، پس به چه چیزی باید بالید و نازید؟

نویسندة آذربایجانی «رُستم علی اف» که «نظامیِ گنجوی» را «فرزندِ شَهیرِ ملّتِ ایران و آذربایجان» می­داند، در بارة روش و منشِ «نظامی» در پند و اندرز به بزرگان و دست­اندرْکاران، اینچنین می­گوید: «نظامی یکی از اُصولِ مهار کردنِ غرض­های انسان­ها را در نیکوکاری و خیرخواهی می­دانست و عقیده داشت که: انسان باید تمامِ نیرو و انرژیِ خود را صرفِ کارِ خَلاق کُند و خود را برای خدمت در جامعه آماده سازد تا انسانیّتِ او مشخّص شود... نظامی به طورِ مُدام در اشعارِ خود از دانش و خِرد، از حکومتِ عادلانه و از زندگیِ شاهانِ عادل و مُستبد، سُخن می­رانَد و اعلام می­دارد که در وهلة اوّل، بایستی مردم را خورانْد و پوشانْد و آنان را با کارِ مناسبی تأمین کرد. وی، آنگاه- این سُروده­هایِ نغزِ نظامی را پُشتیبانِ سُخنِ خود می­نماید:

خانه برِ مُلک، ستمکاری است                    دولتِ باقی زِ کَم آزاری است

    عاقبتی هست، بیا پیش از آن                      کَردة خود بین و بیاندیش از آن

       راحتِ مردم طلب، آزار چیست؟                  جُز خَجِلی، حاصلِ این کار چیست؟

                                   رسمِ ستم نیست، جهان یافتن                     مُلک، به انصاف توان یافتن

                                  چون تو هُمایی، شرفِ کار باش                     کم خور و کم گوی و کم آزار باش

                                  نیک و بَدِ مُلْک، به کارِ تو اَند                         در بد و نیک، آینه دارِ تو اَند

(نظامیِ گنجوی- رُستم علی اف- باکو- انتشاراتِ یازیچی- 1991 رویه های63 و 64)

«نظامیِ گنجوی» اگر چه همة زندگی اش را در شهرِ گَنجه به سَر آورْد، ولی همة سُروده­هایش به زبانِ نیاکان و پارسی­ست. دلبستگیِ ژرف و آگاهانه­اش به ایران نیز، به اندازه­ای­ست که تنها با فردوسی، شایستة سنجش است. در «پنج گنج» و دیگر بخش­های دیوانِ او، سُخنی که او را دلبستة تُرک و گویشِ تُرکانه نشان دهد، نیست. گویی، چنین واژه­هایی در شهرِ گنجة آن روزگار، نبود و روشن است، «نظامی» که در پیوند با زندگیِ مردمِ کوچه و بازار بوده، هیچ نشان و بازتابی از آن واژه ها را در سُروده­هایش نداشته باشد. تازه در (لیلی و مجنون) می­گوید:

تُرکی، صفتِ وفای ما نیست                تُرکانه سُخن، سزایِ ما نیست

                                         آن کز نسبِ بُلند زاید                        او را سُخنِ بلند باید!

«اندیشة ایرانشهریِ» نظامیِ گنجوی در نگاهِ این کمترین، ارزشمندترین سویة سُخنِ اوست. او در چنین رویکردی، کُدام چشم­اندازِ دل­انگیزی را پیشِ چشم داشت؟ چرا آن همه پافشاری بر گُسترش و رواییِ فرهنگِ ایرانی داشت؟ آیا سرنوشتِ آموزندة دانای توس- فردوسی، را پیشِ رویش داشت که شاهِ ستیزه جو و تنگ چشم و بی خِردی، چون «سُلطان محمودِ» تُرکْ نژاد، او را و پهلوانش «رُستم» را کوچک شِمُرد و گفت: شاهنامه، خود هیچ نیست مگر حدیثِ رُستم و اندر سپاهِ من، هزاران مَرد چون رُستم هست!!! و آنگاه، آن خداوندِ سُخن را آواره نمود و اگر دست می­داد، دوستدارانش را آزارها می­داد و پیگیرانِ داستان­های پهلوانیِ ایرانی را چوب و چُماق می­کرد و «شاهنامه» را از یادها می­زُدود و ... خُوشا که خدایِ ایران زمین، بندة پارسایش را دستْ گرفت و در دلها نشانْد و سخنِ پهلوانی اش را در کامِ جان ها شیرین و ماندگار نمود و بسیاری را بِدو آبرو بخشید و رویِ بدخواهانش را زشت گردانید و امروزه روز، چه کَسی یادی از سُلطانِ تُرک می کُند و یا از مُذَکِّرِ توس، «شیخ ابوالقاسمِ گُرگانی» یادی به نیکی، که به گفتة نظامیِ عَروضیِ سمرقندی در «چهار مقاله»: «در آن حال، مُذکِّری بود در طَبَرانِ توس، تعصّب کرد و گفت: من رها نکنم تا جنازة او در گورستانِ مسلمانان برند که او رافضی بود! و هر چند مردمان بگفتند با آن دانشمند، در نگرفت! درونِ دروازه، باغی بود مِلْکِ فردوسی. او را در آن باغ دفن کردند، امروز هم در آنجاست... »!!!؟؟؟

گُردِ گِرانمایه و گِرانسنگِ گَنجه، در عشق و دوستیِ میهن اش ایران و داستانسُرایی از عاشقانِ بِنامش، همان کاری را کرد که اُستادِ توس در «بِهین نامة باستان»اش در گُزارشِ دلاوری­ها و پهلوانی­های سَردارانِ ایرانی نمود. روانِ پاکِ هر دو به مینو، شاد! که خداوندِ «خانه» را خُرسند نمودند.

استادِ بینِشمَند و دل آگاهِ ما دکتر «علی اصغرِ دادبِه» در همین راستا، چنین می گوید: «به نظرِ من، تمامِ سخنانی که نظامی گفته است، اساسِ ایرانی و حرکتِ ایرانی دارد. حرکتِ او از «مَخزنُ الاَسرار» آغاز می­شود و به مثنوی های دیگر می انجامد. در خطِ سِیرِ او، مبنای فرهنگِ ایرانی را می توان دید. اینچنین دلبستگی نیز، حساب شده و دقیق است. امّا برای درکِ آن، باید مسائلی را در نظر گرفت. مثلا اینکه- نظامی در کُجا تربیّت شده است و زادگاهِ او «گَنجه» چگونه مُحیطی بوده است؟ از سویی دیگر، باید حرکتِ ایرانگرایانه و تلاش برای بازیابیِ هُویّتِ ایرانی در طولِ چهار سدة اوّلِ اسلامی را شناخت. بی گُمان، فردوسی- قهرمانِ این حرکت بود و نظامی به دنبالِ او، در جریانِ هُویّت سازیِ ایرانی، نقشِ مُوثّری داشت. شناختِ سرزمین هایی که نامِ تاریخیِ آنها «اَرّان و شِروان» بوده است و امروز، جمهوریِ آذربایجان نامیده می شود، در حالی که آذربایجان، همین است که در ایران هست، اهمّیت دارد. باید وضعِ زبانِ فارسی را در آن سرزمین ها نشان داد تا نظامی را بهتر شناخت. سنجشِ او با فردوسی نیز ضرورت دارد. نظامی با احترام از فردوسی یاد می کند و داستان های ملّیِ ایران را از زاویه ای دیگر به نظم می کِشد. تاکیدی که خودِ نظامی، در همة منظومه هایش، بر نژادگی و اصلِ ایرانگرایی و ایرانیّت دارد و حتّی برشِمُردنِ سِیر و سُلوکش به شناختِ بهترِ او کُمک می کند. نظامی، یکی از مُدافعانِ فرهنگِ ایرانی است.».

(پایگاهِ اطّلاع رسانیِ شهرِ کتاب- گُزارشی از نشستِ بررسیِ آثار و منظومة فکریِ نظامیِ گنجوی- با نام «نظامی، نیمای روزگارِ خویش»- اسفندِ 1396)

شادروان «احمدِ کَسروی»، نظامیِ گنجوی را اُستادی سُخنوَر می داند که «بهرامْ نامه» یکی از «پنج گنج» را به نامِ «امیر علاءالدّین» سُروده است. هَمو در پژوهشِ ارزشمندِ خود با نامِ «شهریارانِ گُمنام»، علاءالدّین را اینگونه می شناسانَد: از بهترین و معروف ترین فرمانروایانِ زمانِ خود و به دادگُستری و هُنردوستی شناخته شده بوده است و چنانکه خواهیم دید در عالَمِ ادبیاتِ فارسی هم جایگاهِ بلندی دارد که اُستاد نظامیِ گنجه ای، بهرامْ نامة خود را به نامِ او سُروده است.                                                    (شهریارانِ گمنام- احمدِ کَسروی- چاپِ نگاه- رویة 269)

دکتر «اسماعیلِ حاکمی»- اُستادِ دانشگاه- در نوشته ای با نامِ «تأثیرِ عرفان در شعرِ نظامیِ گنجوی» می گوید: «نظامی در عرفان و سِیر و سُلوک، یکی از پیشوایانِ بزرگ و دارای مرتبه ای بلند است. آنچه از اشعارش استنباط می­شود، این است که وی، مراتب و مقاماتِ باطنی و قلبی را طِی کرده و به ریاضت، نَفْس را رام ساخته است. در پاکیِ اخلاق و عصمت و تقوا، نظیرِ «حکیم نظامی» را در میانِ شُعرای عالَم نمی توان پیدا کرد. در این گونه روشِ پرهیزکاری و حیا، برای نظامی در میانِ شُعرا، همانندی پیدا نمی شود، مگر حکیم ابوالقاسمِ فردوسی ...».                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    (گُزیدة قندِ پارسی- به کوششِ حسن انوشه- چاپِ دبیرخانة انجمنِ گُسترشِ زبانِ فارسی- رویة 126).

 اُستاد دکتر «ذبیح اللهِ صفا» در پژوهشِ ارزشمندش با نام «گنجِ سُخن» در بارة جایگاهِ نظامیِ گنجوی نوشته است: «نظامی، بی شک از اُستادانِ مُسَلّمِ شعرِ پارسی و از شاعرانی است که توانست به ایجاد یا تکمیلِ سَبْک و روشِ خاصّی توفیق یابد. اگر چه داستانسُرایی در زبانِ پارسی، پیش از او شروع شده و سابقه داشته است، لیکن تنها شاعری که تا پایانِ قرنِ ششم، توانست این نوع شعر را در زبانِ پارسی به حدِّ اعلایِ تکامُل برساند، نظامی­ست.». (گنجِ سُخن- پوشینة دوّم: از نظامی تا جامی- ابنِ سینا- 1339چاپِ چهارم- رویة1) دانشمندِ برجسته و آزاده، شادروان «سعیدیِ سیرجانی» در گُفتارِ گرانسنگِ خویش با نامِ «سیمایِ دو زن، شیرین و لیلی در خَمسة نظامیِ گنجوی» می گوید: «نظامی بعد از سُرودنِ (مَخزنُ الاَسرار) که مجموعه ای حِکَمی و عرفانی است، به نظمِ داستانِ عاشقانه و به تعبیرِ خودش: (هَوس نامه)یِ خسرو و شیرین، پرداخته است و توجیهش برای این تغییرِ ذائقه و پرداختن از معارفِ الهی به مُعاشقاتِ بشری و زمینی، اینکه در جهانِ امروز و میانِ اَبنای بشر، کسی نیست که او را هَوسِ مُطالعة (هَوس نامه) نباشد و انگیزه اش در نظمِ داستان، ظاهراً تدارکِ هدیه ای است به مناسبتِ جُلوسِ (طُغرُل بنِ ارسلانِ سلجوقی) بر تختِ شاهی و واقعاً یادی از معشوقِ در جوانی از کَف رفته اش، (آفاق). این منظومه، موفّق ترین اثرِ نظامی است، زیرا علاوه بر یادِ (آفاق) زمینة داستان، هم بابِ طبعِ شاعر است...».  

             (سیمای دو زن- سعیدیِ سیرجانی- نشرِ نو- چاپِ چهارم- سالِ  1368-رویه های 5 و 6 )

اما در سُرودنِ منظومة «لیلی و مجنون» بیش از میلِ دلِ شاعر، اطاعتِ فرمانِ شاهانه، منظور است که «شِروان شاه اَخِستان بنِ منوچهر» قاصدی نزدش فرستاده است با این فرمان که: در پیِ داستانِ خسرو و شیرین، اکنون «لیلی و مجنون» ببایدت گفت! و نظامی، حِیران مانده است تا چه کُند که: «اندیشه فراخ و عرصه تنگ است»!... شاعر با اِکراه، تن بِدین کار می دهد. امّا به برکتِ طبعِ توانا، موفّق می شود داستانی ملال انگیز را بر صَدرِ غمنامه هایِ ادبِ فارسی بِنشانَد.

(سیمای دو زن- سعیدیِ سیرجانی- نشرِ نو- چاپِ چهارم- سالِ  1368-رویه های 7 و 8)  

دکتر «جلالِ مَتینی»، اُستادِ بَرجستة «دانشگاهِ فردوسیِ مشهد» در نوشتاری با نامِ «آزادگی و تَساهُلِ نظامیِ گنجوی» در مجلّة «ایران شناسی» می نویسد: «در چنین دورانی که بازارِ تعصّباتِ دینی و مذهبی در بینِ مُسلمانان، گرم بود و فقیهان و پیشوایانِ دینیِ هر فرقه، بر این اختلافات- دامن می زدند و مسلمانانِ عامیِ بیچاره را به جانِ یکدیگر می انداختند و حتّی، شاعری چون (خاقانی) که در همسایگیِ گَنجه- زادگاهِ نظامی، به سر می بُرد و با نظامی نیز روابطِ دوستانه داشت، بر مُعتزلیان و فلاسفه و حتّی مُتکلّمان می تاخت، به راستی- وجودِ شاعری چون «نظامیِ گنجوی» را باید از استثناءها شِمُرد... نظامی به گُواهی آثاری که از وی در دست داریم، خود را از تعصّباتِ حاکم بر دیارش و از آنچه در گِرداگِردِ او می گذشت، به نسبتِ قابلِ مُلاحظه ای بر کنار می داشت و از سوی دیگر، با آنکه با چند شاه و امیر در ارتباط بود، در سِلْکِ شاعرانِ درباری و مَدیحه سُرا نبود. گوشة عُزلت گرفته و با قناعت، روزگار می گذرانید.».

(«ایران شناسی» سالِ چهارم، شمارة یک، بهار 1371رویة 5)

در پایانِ این نوشتارِ ناچیز، همدل و همسو با هر کَسی که دل در گِروِ عشق و دوستی و خِرد، و نیز پیشرفت و آبرویِ «ایران» دارد، به روانِ آسمانیِ آن پیرِ پاکْنَهادْ درود می فرستیم و امیدواریم، روزی بیاید که دوستدارانِ راستینِ «نظامی» از هر کُجای جهان، به شناختِ «گوهرِ عشق» که او در سُخنش به یادگار نهاده، بپردازند و به یاریِ اندیشة بُلندِ دانشوری چون او، جهان را جایِ بهتری برای زندگی نمایند.

و خِردمندانه ترین کاری که امروز، شیفتگانِ «نظامی»، می بایستی بِدان برخیزند، دَمیدن بر دوستی و پیوند و اَرج نهادن به ارزش های فرهنگی و هُنری و یاری رَسانی به یکدیگر، بر پایة نگاه و آموزه هایِ زیبا و مانای «نظامیِ گَنجوی» است.

 

خُدایا چنان کُن سرانجامِ کار                     تو خُشنود باشی و ما رستگار ( نظامی )

 

انتهای پیام/ص

 

 

: <#f:3905/>
تعداد نمایش : 594 <<بازگشت

 

گزارش تصويري
  • برگزاري ششمین دور گفت‌وگوهای فرهنگی ایران و چین
    به همت سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و آکادمی علوم چین، ششمین دور گفت‌وگوهای فرهنگی ایران و چین با حضور اندیشمندان، استادان و محققان دو کشور به صورت مجازی و به شکل وبینار برگزار شد.

  • برگزاری «محفل شعر امام رضا(ع)» در راولپندی پاکستان
    رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در اسلام‌آباد به مناسبت دهه کرامت، همایشی با عنوان «محفل شعر امام رضا(ع)» در خانه فرهنگ کشورمان در شهر راولپندی پاکستان برگزار کرد.

  • بازدید رایزن فرهنگی کشورمان از بیست‌و‌دومین دوره نمایشگاه کتاب بغداد
    حجت‌الاسلام والمسلمین غلامرضا اباذری، رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در عراق از بیست‌و‌دومین دوره نمایشگاه کتاب بغداد بازدید کرد.

  • تکاپوی مسلمانان جهان در روزهای پایانی رمضان + عکس
    تصاویر منتشر شده از روزهای ماه رمضان و تکاپوی مردم روزه‌دار نشان می‌دهد که شور و حال روزه‌داران سراسر جهان با روزهای اول ماه رمضان چندان تفاوتی نکرده است.

  • رونمايي از فصلنامه «الدراسات الادبیة» به زبان‌های فارسی و عربی در لبنان
    از سوي رايزني فرهنگي ايران در لبنان، فصلنامه «الدراسات الادبیة» به زبان‌های فارسی و عربی در «باغ زيتون» رونمايي شد.