منو اصلی
خوارج

خوارج

نگاهي به تاريخ سياسي و اجتماعي ايران، نشان مي‌دهد كه اين سرزمين هيچ گاه زمينه مساعدي براي حضور ديرپاي فرق خوارج نبوده است. اما در برهه‌هايي از سده‌هاي نخست هجري، گاه به عنوان واكنشي در برابر استقلال سياسي عرب گراي اموي و گاه به عنوان مبنايي براي استقلال سياسي از خلافت مركزي، چه در عصر اموي و چه در عصر نخستين عباسي، دعوت گروههاي خارجي در مناطقي محدود از ايران و در دوره‌اي محدود با استقبال مواجه شده است. برخي شعارهاي عمومي فرق خوارج، همچون شرط ندانستن قوميت عربي در احراز مقام امامت و مخالفت با نظام طبقات اجتماعي، اين امكان را براي موالي آزاد و محروم از برخي امتيازات اجتماعي فراهم مي‌آورد كه بتوانند با پيوستن به اردوهاي خوارج، در جهت به دست آوردن حقوقي مساوي باتازيان دست به مبارزه يازند.

ازارقه

تاريخ ازارقه در ايران، از 64ق/684م، يعني از اواني آغاز مي‌گردد كه بنيانگذار اين فرقه ، نافع بن ازرق پس از اعلام مواضع افراطي خود بصره را به قصد خوزستان ترك گفت و در منطقه اهواز - كه از پيش‌تر مأمني براي قيام كنندگان خوارج بوده است- اردوگاهي تأسيس نمود. جانشين نافع، ابن ماجوز حاكميت خود را بر سراسر خوزستان و تا حدودي فارس تثبيت كرد و توانست نظام مالي حكومت ارزقي را سامان بخشد. زبير بنعلي جانشين اين ماجوز ناچار شد به ارجان، آنگاه رامهرمز و سپس در 66ق تا استخر (نزديكي شيراز)پس نشيند و در منطقه فارس به تجديد سامان حكومت خود اهتمام ورزد. كوششهاي او در جهت گسترش نفوذش در ري و اصفهان نيز با شكست روبه رو شد. جانشين زبير، قطري بن فجائه دامنه نفوذش را تا كرمان گسترش داد و با سامان دهي بيشتر به نظام مالي ،بنيه حكومت را استوارتر ساخت. وي كه اردشير خره را مركز حكومت نهاده بود، در حدود سال 69 ق درهمانجا و ديگر مراكز فارس و كرمان به نام خود و به زبان و خط پهلوي سكه زد. سرانجام، در اواخر سال 77ق/696م بروز اختلاف داخلي در صفوف رهبري ازارقه، زمينه فروپاشي حكومت آنان را فراهم ساخت، قطري كه از امامت خلع شده. پس از چندي سرگرداني در طبرستان و قومس در جنگي به قتل رسيد و عبدربه كبير، جانشين او در فارس در جنگي سنگين با مهلب شكست خورد و حضور سياسي ازراقه پايان يافت.

تحليل‌گران جايگاه ازارقه در تاريخ اجتماعي ايران، ضمن تأكيد بر نقش موالي در اردوي ازارقه، بر اين نكته تكيه دارند كه در ساختار اردوي ازرقي، هرگز عنصر ايراني عرب حل نشده بود و اين دوگانگي در واپسين سالهاي امامت ازرقي، به نحوي بارز مشهود بود. خلع قطري و بيعت با عبدربه، نمود سياسي حركتي از سوي موالي بود كه سعي داشت عنصر عربي را به اقليتي رهبر در اردو تبديل شده بود، طرد نمايد.

عجارده

تاريخ عجارده در ايران را بايد از عطيه بن اسود، يار جدا شده نجده بن عامر آغاز كرد كه پس از ترك يمامه، به دعوت در سيستان و كرمان اهتمام ورزيد و در منطقه حكومتي مستقل تشكيل داد و حتي سكه به نام خود زد. به گفته شهرستاني افكار او در سجستان ، كرمان، قهستان و حتي خراسان پيرواني يافته بود (1/112). عجارده نام خود را از شاگرد عطيه، عبدالكريم بن عجرد گرفته‌اند كه شخصيتي مؤثر در سازمان دهي خوارج شرق ايران در دوره ضعف نفوذ حكومت مركزي بوده است.

در ربع سوم قرن 2ق/8 قيام حسين بن رقاد در سجستان ، نقطه آغاز حركتي سياسي بود كه توسط شاگردش حمزه بن آذرك دنبال شد. وي با سازمان دهي پيروان خود در 179ق/795م دردوره خلافت هارون خروج كرد و در منطقه سجستان و مناطق اطراف آن چون مكران، كرمان، قهستان و حتي خراسان اقتدار و نفوذي به دست آورد كه تا پاسي از خلافت مأمون ادامه داشت. وي دولتي تقريبا سازمان يافته داشت و در جنگهاي متعدد لشكريان گسيل شده از سوي عباسيان را شكست داد. ابو يحيي يوسف بن بشار قاضي، حيويه بن معبد فرمانده لشكر، و عمر و بن صاعد فرمانده نگهبان او بودند و جمعي از شعراي محكمه چون طلحه بن فهد و ابوالجلندي (به احتمال از مردم عمان ) به گرد او آمده بودند كه حكايات از ثبات و اقتدار او دارد.

عملكرد حمزه در ربع پاياني سده 2ق به شدت مردم را نسبت به محكمه بدبين ساخت و اين مهم‌ترين سبب ضعف آنان و آغاز اضمحلالشان در شرق ايران بود. مهم‌ترين نتيجه افكار عمومي پيدايي گروه مطوعه بود كه خطرناك‌ترين دشمنان محكمه بودند. مأمون هم كه در 198ق/814م رسما بر كرسي خلافت نشسته بود، در 205 ق/820 م طاهر ذوليمينين را به ولايت خراسان گمارد و يكي از اساسي ترين وظايف او اين بود كه زمينه را براي برچيده شدن مطوعه فراهم آورد، زيرامطوعه به رياست عبدالرحمان نيشابوري عملا به عنوان جانشين محكمه اقتدار زيادي در شرق ايران به دست آورده بودند كه براي عباسيان خطرساز بود. اگر چه پس ازكشته شدن حمزه شخصي به نام ابراهيم بن نصر تميمي جانشين او شد، ولي اقتدار عجارده در صحنه شرق در آخر قرن 2ق ديگر پايان يافته بود.مردم شرق ايران از اوايل سده 3ق/9م راه استقلال از حكومت مركزي بغداد را به روي خود گشودند، ولي بر خلاف گذشته، راه كهن خارجي گري را- كه در طي دو قرن جز تجربه تلخ براي آنان به ارمغان نياورده بود- به كناري نهادند.

همزمان با پيدايي سلسله طاهريان- نخستين سلسله مستقل ايراني- حضور محكمه در خراسان به شدت روي به ضعف نهاد، ولي گويا تا سده 5ق/11م هنوز به طوركلي ريشه‌كن نشده بود. در سجستان شخصي به نام درهم بن نصر رهبري را به دست گرفت و پس از او يعقوب ابن ليث صفار مطوعه را رهبري نمود و به سركوب شديد محكمه پرداخت. او به زودي دولتي مستقل از خلافت عباسي را در سجستان تأسيس نمود كه با نام سلسله صفاريان شناخته مي‌شود و بيش از هر چيز هويت آن ضديت با محكمه بود. سامانيان و غزنويان كه از اقتدار بيشتري برخوردار بودند بيش از پيش خوارج شرق ايران را در تنگنا نهادند؛ در سده 4ق10م گزارشهاي پراكنده‌اي از حضور خوارج در شرق ايران به دست رسيده است.

بازماندگان خوارج كه تا چند سده در شرق ايران حضوري محدود داشته‌اند، از آن پس در صحنه تاريخ سياسي نقش مهمي از خود بر جاي نگذاشته‌اند. با اينهمه، خوارج كه تا مدتها علنا در صحنه سيستان حضور داشتند، مخالفت خود را باحكومت مركزي را پنهان نمي‌داشتند و به برخي از ويژگيهاي مذهبي و اخلاقي خود فخر مي‌كردند. آنان حتي در برخي ويژگيهاي معيشتي خود نسبت به ديگران متمايز بوده‌اند.

 

پاكتچي ، احمد . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 595 ـ 594 * منبع :